بــــــه رنگِ آســـــــــــمان

روزنوشت های کنکوریِ 97 "تجربی"

*1*

قبلا , فقط برام مهم بود پزشکی قبول شم...گاهی ساعت ها تو سایت کانون میچرخیدم تا کارنامه ای رو پیدا کنم که با درصد های به نسبت خوب , قبول شده ...راستش دلم نمیخواست از عادت ها و تنبلی هام بگذرم و به رتبه و درصد بهتری فکر کنم...

گاهی فکر رفتن به دانشگاه آزاد یا پردیس هم میومد تو ذهنم ...میگفتم: خانواده حمایتم میکنن و هیچ مخالفتی ندارن 

ساعت ها و ساعت ها تو سایت های مختلف میگشتم و کارنامه ی بچه هایی که پردیس قبول شدن رو ریز به ریز بررسی میکردم 

بگذریم از روزهایی که زیر فشار روحی له میشدم و تصمیم میگرفتم ,پزشکی رو با یه رشته تو دانشگاه پیام نور یا آزادِ شهرِ کوچیکمون عوض کنم و راحت و بی خیال به زندگیِ یکنواختُ بی هدفم ادامه بدم ...بعضی وقتا یه دفترچه کوچیک رو پر میکردم از روزها و ماه ها و ساعت هایی که میتونستم درس بخونم  و ...هزارتا برنامه میریختم و مینوشتم و چندروز بعد , پاره میکردم...

.

.

.

نمیخوام دوباره ورق بزنم هرچیزی که از گذشته ,برام ثبت شده ..نمیخوام وارد اون روزا بشم و از اشتباهاتم بنویسم...همه ی این روزا که گذشت در کنار آزار دادنِ من ؛ که مقصر اولُ آخرشم خودم بودم ,کلی برام تجربه به جاگذاشت و میتونم بگم کمی منو پخته تر از قبل کرد...نمیخوام توجیه کنم اما شایـــــــــــــــــد , بهتر بود و هست که الان متوجه خیلی چیزا بشم ...نمیخوام غُر بزنم و به روزایی فکر کنم که گذشتن و از دستِ من هیچ کاری بر نمیاد ...نمیخوام دیگه درگیرِ همه ی "ای کاش" ها بشم ...نمیخوام دیگه اجازه بدم امروزم به بدترین شکلِ ممکن رقم بخوره و گذشته ی تلخی رو برای فردام بسازه...

همه ی بدی ها و تلخی ها و لحظه هایی که میتونستن بهتر بگذرن و بهترین باشن تو ذهنم و نشدن رو کنار میزارم...میزارم تو یه صندوقچه که یه قفل بزرگ روشه و میبرمش تو کوچیکترین انباریِ ذهنم...رو قفلش یه برچسب میزنم که یادم بمونه خیلی چیزارو...


میخوام متفاوت باشم ...یه متفاوتِ خوبُ دوست داشتنی برای خودم...میخوام برگردم به روزایی که حسِ آرامش و رضایت درونی , کلِ وجودمُ فرا میگرفت...میخوام مثل قبل درس بخونم...تلاش کنم...بجنگم...و زندگی کنم هدف هامو

میخوام اونی باشم که وقتی بهش فکر میکنم , قند تو دلم آب میشه و یه لبخندِ خوشگلُ رو لبام میاره...

+یه تصمیم گرفتم که میدونم برای اجرای اون با مخالفتِ خیلیا رو به رو میشم...باید خیلی خیلی قوی و صبور باشم و توکل کنم به خدا تا دستمو بگیره تو این مسیرم تنها نمونم

"این که بدونی کدوم کار خوب نیست و دیگه تکرار نکنی و انجام ندی و بزاریش کنار و جای اونو با کارهایی پر کنی که میدونی ارزش دارن و ته تهش کلی انرژیُ حسُ حالِ خوبُ برات به همراه داره , همچین کارِ آسونی نیست"

^_^

اما غیرممکنم نیست .

+همه ی اینارو نوشتم که بگم: من دیگه نمیخوام اون آدم سابق بمونم و حالا که میتونم برای هدفم بجنگم و راحت به دست بیارمش چرا این کارو نکنم و هی حسرت بخورم؟ چرا اونی نشم که میخوام؟ چرا نباید بایستم و برای تلاشم دست بزنم و به خودم افتخار کنم؟

چرا که نه ؟؟ 

__________________________

+با طعمِ بستنیِ معجون :)

پندانه: قدر لحظه های خوبمون رو بدونیم که روزهای رفته , دیگه برنمیگردن و شاید , یه روزی , دیگه فرصتی برای جبران کردن نباشه


۰ موافق ۰ مخالف
MENU
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان