بــــــه رنگِ آســـــــــــمان

روزنوشت های کنکوریِ 97 "تجربی"

*11*

مامان دیشب ساعت ۲ به جای عرق نعناع ؛ داروی اشتباهی میخوره و به هیچ کدوممون نمیگه ...دیشب هوا بارونی بود ...صدای رعدُ برق اجازه نمیداد کامل بخوابیم ...ساعت ۷ ؛ کُپُل صدام کرد که مامان تو حیاطِ و اصلا حالش خوب نیست ...رنگش زرد شده و داره استفراغ میکنه ...از جام بلند شدم و رفتم تو حیاط ...صورتش سفید شده بودُ دستاش یخ کرده بود
کلی اصرار کردم بره دکتر نرفت .تا اینکه ساعت ۸ اومدم مطب دکتر *ح* و براش نوبت گرفتم
ویزیت ۱۷ و ۵۰۰ بود .۲۰ تومن دادم میگه : بقیشم باشه شیرینی
نگاش کردم ...گفت : اگه راضی هستی ...سرمُ پایین انداختم و هیچی نگفتم
اما مگه راضی بودم؟؟
این رشوه میشه دیگه نه؟؟
نوار قلب گرفتیم براش ، گویا دکتر میگه باید برید بیمارستان بستری بشه
الان رو تختِ..براش سرم نوشتن .دل تو دلم نیست
حاضرم من الان رو تخت باشم .
من چجوری با این روحیم میخوام بیمارستان کار  کنم ؟
______
کار تو محیط بیمارستان یه روحیه قوی میخواد ...خیلی قوی !
اما جدای از همه اینا ، کار تو بیمارستانُ دوس دارم . یه حسی بهم میگه که میتونم یکی از بهترینا باشم تو این حرفه اگه دست از امروز فردا کردن بردارمُ حسابی درس بخونم
_____
بعدا نوشت: گویا یه دختر بیست ساله تموم میکنه تو خونه ( فک کنم سکته کرده بود) آوردنش ارژانس ؛بردنش اتاق احیا ...اطرافیانش خیلیییی بی تابُ بی قرار بودن خیلی...
همین که ناراحتیِ خانوادشُ دیدم بغض کردم :(( قلبم داشت از جاش بیرون میوند ...نفسام داغ شده بودن ...نزدیک بود سکته کنم
اگه اینطوری بمونم نمیتونم پزشکی بخونم اصلا :(
چقدر سخته شاهدِ مرگِ آدما باشی ...چقدر سخته تموم تلاشتُ بکنی اما کاری ازت بر نیاد
روحش شاد :( چقدر مرگ به هممون نزدیکه -_-

۰ موافق ۰ مخالف

*10*

ب+ کلیه هام از ساعت 4 تا الان درد میکنه ؛ یکی دو ساعتی میشه که کمرم هم درد گرفته طوری که به زور میتونم بشینم یا راه برم

+ بااین دردی که دارم همت کردم و اتاقم رو جمعُ جور کردم ...جارو زدم و کتاباُ دی وی دی هامُ مرتب کردم .

همه چی مرتبِ واسه درس خوندنم ^_^

+ چه مناظره ای شده بود امروز ...گاهی وسطاش این بود قیافه من => 0_0 ایضا -_-

+دارم اینُ گوش میکنم 


 

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

*9*

+دراز کشیدم تو اتاق بزرگِ‌...به پهلو خوابیدم و دست چپم رو زیر سرم گذاشتم ...بااینکه زیر پتوام اما همچنان پاهام یخ کردن .نتونستم با ولع ناهارمو بخورم .همش توفکر بودم .راستش اصلا توقع نداشتم یا شایدم بهتره بگم ؛ دلم میخواست باور نکنم و همچنان خودمو گول بزنم ...میدونستم همه چیُ اما نمیدونم چرا الان اینقدر ناراحتم

نمیدونم چمه ؟!نمیدونم چرا اینقدر برام مهم شده این قضیه؟!

+این عذاب وجدان و پشیمونی از خریت های محضت ؛ ممکنه تورو به قهقرا ببره و ممکنه این برای من اتفاق بیفته

باید آوار کنم خودم رو ؛ میدونم درد داره اما نمیشه باهمچین آدمی زندگی کرد 

+خدایا میشه دوباره دستمُ بگیری ؟؟ تو این روزا ؛ باید بیشتر از قبل پیشم باشی 

+ کَندم خودمو از شبکه های مجازی و این مونده برام .بازم برگشتم به روزایی که بیام اینجا و بنویسم 

+بعد از کلاس زبان ؛ با *میم* و *الف* میخوایم بریم بیرون ...امیدوارم یه ذره هم که شده حالُ هوام عوض بشه

+من خیلی کاهل نمازم ...کسی هست اینجارو بخونه و بهم بگه چیکار کنم؟؟ اصلا از این یه روز نماز خوندن دوهفته نخوندن راضی نیستم 



۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

*8*

مینویسم که یادم بمونه چیکار کردم با زندگیم 

مینویسم که فراموش نکنم , این حالم , این آشفتگی و پریشان شدنم , این عقب موندن از زندگیُ دوستامُ ...تاوانِ کارهایِ احمقانه ی خودم بوده

مینویسم که یادم بمونه اگه از یه نفر/یه کار بازم ضربه بخورم و درس عبرتی نشه برام , یه احمق بیشعورم 

ینی الانم هستم!! چرا دارم خودمو گول میزنم ؟؟ 

یه احمقِ بیشعور که هیچ کاری جز خراب کردنِ زندگیِ حالُ آیندش بلد نیست...

لعنت به من 

______________

ممنونم ازت خدا!! بابتِ نشون دادنِ اتفاق الان به من 

اما یه گله دارم ازت ؛ چــــــــــرا الان؟؟


۰ موافق ۰ مخالف

*7*

+توی یکی دو پستِ قبل گفتم که قراره اتاقم رو مرتب کنم /جارو بزنم/و برنامه و هدفام رو بنویسم اما هنوز این کارو نکردم 

الان همچنان اتاقم همونطوریِ چه بسا شلوغ ترُ بهم ریخته تر 

+دیروز تولدِ آقایِ "سین"ِ کوچک بود...تولد یک سالگیش...نرفتم

ینی قرار نیست حالا حالاها با خانواده ی جنابِ "ی" روبه رو شم ...هرچند که میدونم خانومش و پسرش بی تقصیرن 

به هر حال!!

+حسابی سرش شلوغِ...اینُ میشه از ساعت های زیادی که آنلاین هست , فهمید .

البته تغییر رفتارِ ناگهانیش هم گویای همه چی بود , بااینکه شک کرده بودم اما الان مطمئنم

ایشون هم به لیست سیاه زندگیم اضافه شدن

=>شاید یه روزی بفهمه , اونقدر ها هم که فکر میکرد , ساده و احمق نبودم

+ چقدر زشته , بفهمی یه نفر داره دروغ میگه , ازش سوال میپرسی که مثلا بهش بفهمونی من میدونما 

اما انکار میکنه

آخ که اون لحظه , چه رااااحـــــــــت از چشمات میفته 

" کاف/سین"



۰ موافق ۰ مخالف

*6*

نشسته پای تلویزیون و داره برنامه ی کنکوریِ شبکه یک رو نگاه میکنه:((

یه روزی من سکته میکنم ...

________

یاد گرفتم تو زندگیم ؛ اجبار و اجبار و اجبارو سخت گیری اصلا نتیجه ی خوبی رو نداره 

برعکسِ اون چیزی که ممکنه خیلی از بزرگترا , بهش فکر کنن و مطمین باشن از این کارها و رفتارشون



۰ موافق ۰ مخالف

* 5*

دارم به این فکر میکنم چقدر همه ی ماها میتونیم فوق العاده باشیم اگه انتخابمون تو زندگی رو تغییر بدیم ...خُب مثلا چه اشکالی داره بین بدُ خوب ؛ خوب همیشه گزینه ی اولُ آخرمون باشه ...ینی همیشه یه جوری زندگی کنیم که در راستای خوب بودن / خوب شدن پیش بریم ..در راستای همیشه موفق شدن/ همیشه جزء بهترینا بودن ...نه اینکه بگیم؛ حالا ببینم چی پیش میادo_o یا اینکه دیگه از ما گذشت یا...چه میدونم؟!

ادامه مطلب ۰ موافق ۰ مخالف

* 4*

یکی از مهم ترین داشته های هرفردی تو زندگیش، قطعا میتونه آرامش باشه...به نظرم این روزا باید پرسید : آرامش بهتر است یا ثروت؟؟ و من شاید تنها فردی خواهم بود که آرامش رو انتخاب میکنم چیزی که شاید الان نداریمش

ادامه مطلب ۰ موافق ۰ مخالف

*3*

+تا قبل از ساعتِ 12 شب , اجازه دارم خودمو با تلگرام+ اینستا+ وب گردی و الافی خفه کنم 

تحریم های خودم ساز , داره شروع میشه (آیکون خنده ی اجباری)

ایضا

هدف هام + کارهایی که باید انجام بدم و اونایی که نباید ؛رو یادداشت کنم 

اتاقمو جارو بزنم

برنامم رو بنویسم 

کتاب های درسی رو مرتب کنم 

و اون برنامه واسه درس زبان که مدِ نظرم هستُ از امشب شروع کنم

_________

دیگه همینا

چقدر پست میزارم من امروز!!



۰ موافق ۰ مخالف

*2*

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
MENU
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان